|
سایه و تابعه داستان ها و یاد داشت ها |
موضوعات
مهر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
جشن مهرگان ( )
اوسانه سی سانه...
بزرگداشت از جشن باستانی مهرگان و اهدای جایزههای سومین دور مسابق ادبی خانهی داستان بلخ
سه شنبه شب مصادف با شب بیستم ماه میزان (مهر) تعداد زیادی از شاعران، داستان نویسان و فرهنگیان مقیم در بلخ در سالون قلیان سرای (شام مزار) به مناسبت تجلیل از جشن باستانی (مهرگان) و به مناسبت معرفی داستانهای برتر سومین دور از مسابقه داستانی (اوسانه سی سانه) دور هم گرد آمدند که این مسابقه از سوی خانه داستان بلخ راه اندازی شده بود ساعت 5:30 عصر سهراب سیرت گرداننده این محفل با این شعر محفل را آغاز نمود:
مهر دلمان مدام تقدیم شما
عمریکه شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد آن هدیه که هم شأن شما
یک دسته گل سلام تقدیم شما
سپس شفیق نامدار مسؤل برگزاری این مسابقه در رابطه با چگونگی مسابقه امسال معلومات داده گفت: از مجموع داستانهای که به ما رسیده بود به داوری زلمی بابا کوهی، سید اسحاق شجاعی جواد خاوری و محمد تقی واحدی در مرحله اول 9 داستان به جمع برتر کامیاب شدند و در مرحله دوم سه داستان به دور نهای راه یافتند... .
و بعد استاد برزین مهر استاد دانشگاه بلخ در رابطه به معنی لغوی واژه مهرگان وقدمت تاریخی جشن مهرگان به تفصیل روشنی انداخت درجریان صحبتهایش برق رفت و آوازی خنده و سر و صدا در فضای سالون پیچید. برق که آمد گفت: "بعد ازمردن زنده شدن حق است" و به سخنهایش ادامه داد. اینبارصدای خنده فضای سالون را درید.
در ادامه زلمی بابا کوهی حامی اصلی مسابقه به اراد سخن پرداخت و متن جالبی را به حاضرین ارائه نمود وسپس محمد امین محمدی داستان نویس جوان، داستان کوتاهی زیر نام " بلقیس عاشق هر دوی ما بود" را به خوانش گرفت همچنان خانم صدا سلطانی، قدریه دریا پناهی، هدیه ارمغان، نرگس صابری و فرنگیس سوگند به ترتیب به جایگاه خواسته شدند و شعرهایشان را به ترنم گرفتند که هریک با کفزدنهای طولانی حاضرین بدرقه شدند .
دهمین و آخرین نفر آقای محمد تقی واحدی بود که به جایگاه قرار گرفت و همه گوش هایشان را تیز کردند چون در آغاز محفل اشاره شده بود که برندهگان توسط آقای تقی واحدی معرفی خواهد شد. ولی او قبل از اینکه داستانهای برتر جشنواره را معرفی کند اشاره کوتاهی به دست آوردهای یک ساله خانه داستان بلخ نموده و راجع به معیارهای داوری این دور روشنی افگند وی گفت: در این سال خانهی داستان بلخ مسابقه داستان نویسی را زیر نام (من هم قصهی دارم) در دوازده لیسه (ذکور و اناث) شهر مزار شریف به راه انداخت که در این مسابقه در حدود 160 داستان به رقابت پرداختند. هدف اصلی ما از این پروسه کشف استعدادهای نهان و داستان نویسان جوان بود که ما موفق بودیم .
همچنان افتخار آفرینی در جشنواره ادبی قند پارسی که اوایل سال روان در تهران از سوی خانه ادبیات افغانستان برگذار شده بود نیز از دیگر دست آوردهای ما میباشد که در جشنواره یاد شده در بخش داستان دو نفر اول و دوم از اعضای خانه داستان بلخ بودند. همچنان از سهمگیری خانه داستان بلخ در قسمت داوری مسابقه داستان نویسی که از سوی رادیو نهاد به راه انداخته شده بود یادآوری نموده و به جلسات نقد و بررسی داستان که هر دو هفته در خانه داستان بلخ برگذار میگردد اشاره نمود. و افزود که در این سال حدود 50 جلسه را دایر نموده ایم که خود در وضعیت کنونی داستان نویسی تأثیر گذار است.
در ادامه اقای واحدی درونمایه داستانی، زبان داستانی، ساختار داستانی و اصول و فنون داستان نویسی را از معیارهای داوری این دور بیان نمود. سرانجام اقای واحدی داستانِ "بلقیس عاشق هردوی ما بود" از محمد امین محمدی را حایز مقام سوم، داستان"ماتکه لال" از سید علی موسوی را حایز مقام دوم و داستانه "قفس سفید پدر" از عبدالواحد رفیعی را که در حال حاضر مقیم هرات است، حایز مقام اول اعلام نمود و سپس تقدیر نامهها و جوایز نقدی 20هزار، 10هزار و 5 هزار افغانیگی به ترتیب برای برندهگان مقام او ل دوم و سوم تفویض گردید گفتنی ست که زلمی بابا کوهی داستان نویس خوب کشور این مسابقه را حمایت مالی میکند و نیز قابل ذکر است که در سال های گذشته نیز این مسابقه راه اندازی گردیده بود که هرساله محفل آن با جشن مهرگان همزمان تجلیل می شود .
ودر اخیر محفل با صرف غذای شب عکس گرفتنها دسته جمعی و فردی و عرض تبریک به برندهگان مسابقه پایان یافت .
سهراب سروش
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و چهارم مهر 1389
لينك مطلب
فراخوان خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانه داستان بلخ
خانه داستان بلخ به پشتیبانی مالی نشریه زرنگار چاپ (تورنتو- کانادا) سومین دور مسابقه داستان نویسی را برگزار می کند.درین مسابقه که ویژه داستان نویسان پارسی زبان افغانستان می باشد ، نویسنده گانی میتوانند اشتراک کنند که زیر چهل سال عمرداشته ، باشنده ی افغانستان بوده و یک یا دو داستان کوتاه خود را به ادرس خانه داستان بلخ بفرستند.
برای برنده گان جایزه های اول –دوم و سوم برعلاوه تندیسه خانه داستان بلخ ، به ترتیب مبلغ بیست ، ده ، و پنج هزار افغانی پول نقد جایزه اهدا می گردد . مراسم اهدای جوایز سالانه همزمان است با بزرگداشت جشن باستانی مهرگان (ماه میزان) و تجلیل نگاره های جشن هنر بلخ .
آخرین مهلت برای پذیرش داستان ها در مسابقه ی امسال پانزدهم ماه اسد 1389 خ تعیین گردیده و از سوی داوران این چار ویژه گی درنظر گرفته می شود :
1- زبان داستان ویژه گی های نثر و سخن داستانی افغانستان را داشته باشد.
2- درونمایه در داستان.
3- ساختار و پرداخت داستان.
4- اصول فنی داستان نویسی.
نشانی برقی: س
Taqi_wahedi@yahoo.com
Shafiq_mzr@yahoo.com
0093-0798247957
0700539366
0502040250
مزارشریف: جاده مسعود بزرگ ش،اپارتمان رسول برات ،دفتر شبکه جامعه مدنی و حقوق بشیر.
ویا – گذربابه قمبر (کلبه فرهنگی بلخ)سس
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و دوم خرداد 1389
پراودا ( )
پراودا
- امریکا چنان موشکی جور کرده که ظرف هشت دقیقه قصر کرملین را همراه با جسد لنین اش زیرو زبر می کند .
- شوروی چنان ضد موشک جورکرده که موشک های امریکا را به مرزهای شوروی نرسیده در فضا پاش پاش می کند.
- برو بابا صفت شوروی را نکن ،درتشناب های شان از روزنامه «پراودا» استفاده می کنند،اگر فرهنگ داشته باشند همین طور می کنند.عکس رهبرهای شانرا به پراودا چاپ می کنند بعد عوض کاغذ تشناب ازآن استفاده می کنند.
برادر بزرگ،خواهر بزرگ و خواهر کوچک تر ،سه تای شان سه چشمه یی بودند که آب های مفکوره هایشان ذایقه ی جداگانه داشتند.و هیچ گونه سانسوری هم از طرف پدرم بالای شان تحمیل نمی گردید،پدر بیشتر مصروف تجارت ها و سفرهایش می بود.و این بی پروایی پدر، میدان را برای جولان مفکوره های خانواده ی ما، فراخ تر می ساخت.و هرکله و هر خیال بود.
صنف های پنجم یا ششم بودم ، هنوز شامل هیچ کمپ سیاسی و نظامی جهان نشده بودم،تنها از اصطکاک مفکوره ها لذت می بردم. موشک های امریکا و شوروی در فضا تصادم می کردند،کارگر ها و کار فرما ها به جان هم می افتیدند، هی که زدن زدن می شد.دهقان ها و زمیندار ها با چنگ و دندان گوشت یکدیگر رامی خوردند، هی که زدن زدن می شد.مه کم خوردم تو زیاد خوردی ،مه لاغر استم تو چاق استی،هی که زدن زدن می شد.
خواهر بزرگ با مشت روی پتنوس مسین سر صندلی می کوبید:
- مبارزات طبقاتی!
و برادر بزرگ با تمسخر جواب می داد:
- مبارزه برای شکم!
خواهر کوچکتر بر استناد آخرین کتابی که خوانده بود:
- نظریه های «مایو»!
برادر بزرگ نیم خیز می شد:
- مرتد، مورتد!
هی که زدن زدن می شد.
برادر بزرگ پیاله چای را به روی خواهر بزرگ می پاشید و خواهر بزرگ لحاف صندلی را سپر می ساخت، هی که زدن زدن می شد.
روز های جمعه درگیری ها منظم و جبهه یی بود،پسران کاکا می آمدند،گاهی پسران خاله و دخترهای خاله می آمدند،صف های آراسته می شدند،بسیار که صبر می کردم درگیری سردسترخوان چاشت آغاز می شد. برادر بزرگ با ریشخند طبل جنگ را به صدا می آورد:
- مکارون،چپس،قورمه کچالو،توبه خدایا درخوراک هم از شوروی تقلید می کنید، بس است ، اشتهای مه بند شد، از دسترخوان هم بوی «پرولتر» می آید.
- شما ملا های پلو خور،سردسترخوان کارگرها و دهقان ها هم پلو و چلو است؟
- ماو شما که کارگر و دهقان نیستیم،پدرما تاجر است ،تاااجیر!
- سر دستر خوان پیامبر ها هم پلو و چلو بود؟
- نغوذ بالله،تو دسترخوان کثیف پرولتر را با دسترخوان پیامبر ها برابر می کنی، اووف اگر لحاظ مهمان ها نمی بود...
یکی برادر بزرگ می گفت،یکی خواهر بزرگ می گفت،یکی پسرکاکا می گفت،یکی دختر خاله می گفت،هی که زدن زدن می شد.
برادر بزرگ با شتاب وضو می گرفت و میرفت برای نماز جمعه به مسجد،مهمان ها بهانه می آوردند:
- لباس هایم نمازی نیستند.
- بعد تر می آیم.
- ملا امام شما وقت هایش خو «بیعقلی » نکده!
بعد میدان برای خواهر بزرگ و همفکران اش خالی می ماند. پسر کاکایم که «پولی تخنیک» می خواند همرای خود چند شماره پروادا می آورد. و آنرا کنده کنده از روسی به فارسی ترجمه می کرد،و گاهی که دچار مشکل ترجمه می شد هوم هوم می کرد و می گذشت.دیگران یادداشت می برداشتند.هرکدام نظریات شانرا باهم شریک می ساختند،خواهر بزرگ آرزو داشت:
تمام دارایی های پدرم باید دولتی شوند،یک فابریکه بزرگ جور شود،وقتی چر خ های فابریکه به چرخش بیاید ،ده هاخانواده مصروف کار می شوند،پدرم نیز به اندازه ی کاراش معاش بگیرد.«کار به اندازه توان،معاش به اندازه کار». پسرکاکا تعهد می کرد که زمین های پدرش را میان دهقان ها تقسیم نماید، به پدرش هم سی جریب زمین بدهد که خودش بالای آن کار کند،عرق بریزد و نان بخورد.
خواهر بزرگ از وجد قهقه می زد:
بیچاره کاکاگگم، با این شکم بزرگ و چربوی بسیار چگونه قلبه خواهد کرد،چگونه بیل خواهد زد،راستی یک زن برایش کافی است ،یک زن اش را می دهیم به یگان دهقان جوان.و پرونده ی برادر بزرگ را نیز ترتیب داده بودند:«بالفعل از دروازه ی مسجد حین ادای نماز چاشت دستگیر شد».
خواهر کوچکتر براستناد آخرین کتابی که خوانده بود:
مبارزه را باید از روستا ها شروع کنیم ،میان دهقان ها،کشورما زراعتی است،انقلاب از روستا به شهر بیاید،باچند کارگر نساجی و کودوبرق که انقلاب نمی شود.
خواهر بزرگ روی بازوی کارگر ها حساب می کرد:
- کار گر طبقه ی دوران ساز!
پسر کاکا و خانم اش نیز جانب خواهر بزرگ را التزام می کردند،کارگرهارا مسلح می ساختند،متحد می کردند،آگاهی می دادند،روزنامه پراودا را برایشان ترجمه می کردند،اتحادیه می ساختند،بعد می شوراندند:هورا..هووورا..هوووووورا... هی که زدن زدن می شد.
خواهر کوچکتر براستناد آخرین کتابی که خوانده بود:
شماانقلاب می کنید یا کودتا،بانظامی گری مشکل حل نمی شود،نخست باید میان توده ها کار کرد،شرایط عینی و ذهنی انقلاب را آماده ساخت،گام به گام...
اماخواهربزرگ اینقدر فرصت نداشت،برود روستاها ،بادهقان ها مشوره کند،برایشان پروادا بخواند. عجله داشت،برای کارگرها عوض پتک تفنگ،مارش:هورا..هووورا..هووووووووورا...
شب ها «کلمه» ام را می خواندم،«چارقل» را می خواندم و چار طرف ام را «چوف» می کردم،«خواب رفتم به دست راست،صبح خیستم به ره راست،نگهبان شب وروز مه خداست،نمیدانم یک مشت خاک مه از کجاست» .
اگر جنگ می شد،جنگ میان «وارسا» و «ناتو» و موشک پرانی می شد،امریکایی ها دکمه های موشک های شان را می فشردند،بعد از هشت دقیقه می رسید به مرزهای شوروی،شوروی ها دکمه های موشک های شان را می فشردند،موشک ها پرواز می کردند و در فضا یک دیگر را به آغوش می کشیدند،دنیا را بادنیا آتش می گرفت ،دود و غبار میگرفت،زمین از مدار اش خارج می گردید و زنده گی به پایان می رسید، نی« امام زمان » یی درکار بود و نی«خردجالی».
کارگرهای کودو برق و نساجی با لباس های کبود کبود کارگری تفنگ ها به شانه های شان می آمدند به شهر ها،مارش می کردند:هورا..هووورا..هووووورا... بچه های شوخ کوچه ها ازدنبال شان گروه گروه می دویدند و فریاد میزدند: کدام راه!کدام راه!
خواهر بزرگ آنان را رهبری می کرد،می امدند به جان پدرم،صندوق پول هایش را می شکستند،و می بردند به خزانه ی دولت، زمین های کاکایم را تقسیم تقسیم می کردند،خودش را مجبور می کردند قلبه کند،بیل بزند،عرق کند و نان بخورد. دخترش برایش بگوید:معاش به اندازه ی کار.
کاکایم بگوید: دختر بی حیا!
دخترش بگوید: ف و دال!
و برادر بزرگ را بالفعل حین ادای نماز چاشت از دروازه ی مسجد دستگیر کنند.
آن سال ها به سن قانونی ام نرسیده بودم و هیچ بلاکی حاضر نبود مرا به خود جذب کند،نه برادر بزرگ،نه خواهران ،نه پسران کاکا ،هیچ کدام.اما از ته دل برادر بزرگ را حمایت می کردم بخاطری که از دسترخوان پدرم حمایت می کرد،خواهر بزرگ با همفکران اش هم نان می خوردند هم به نمک دان می شاشیدند.نان از پدرم می خوردند و لاف از پراودا می زدند. و هم راست اش اینکه تا حالا که حالا است از قورمه کچالو،چپس و مکارون خوش ام نمی آید و این سه نوع غذا چیزی بود که خواهر بزرگ برایم می خواست.
بار ها دلم می خواست ازجریان جلسه ها و نقشه هایشان پدرم را آگاه سازم،اما بیشتر روزهای پدرم به مسافرت و اندوختن پول سپری می شد. وهم هراس داشتم که خواهر بزرگ روزگارم را تیره تر کند.با همفکران اش یکجایی کارگران نساجی و کودوبرق را بشورانند، و بیایند صندوق پول های پدرم را بشکنند،پول هایش را ببرند به خزانه ی دولت و پدرم درحالی که دست اش را به میانه اش گرفته مانند انکه کمرش را شکسته باشند
خانه به خانه دنبال انقلابی ها می رود به لحاظ خدا این پول هار ا مفت به دست نیاورده ام زحمت کشیده ام،مسافرت کرده ام،این پول برای شما حرام است،به لحاظ خدا غیرت دارین یانی، بقچه لباس زن هارا می پالید ،به نیکر و سینه بند زن ها دست می زنید،این چه روز است،دختر تباه شوی.وبرای همیشه دسترخوان مارا با مکارون، قورمه کچالو وچپس بیارآیند.من اصلن یک پیاله چای شیرین را بر هرسه این نوع غذا ترجیح می دادم.
برادر بزرگ خواهر را ملامت می کرد: به گناه شکم این بچه میمانی، روز تاشام درس می خواند،به پروتین ضرورت دارد.
- شکم بچه های کارگر های نساجی و کود وبرق به پروتین ضرورت ندارد،ان ها بچه آدم نیستند؟
- اووف ،پدر ما خو تاجر است،تاااجیر.
صنف های پنجم یا ششم بودم که نخستین نظریه های سیاسی ام را تدوین کردم،دروازه ی خانه را از داخل بستم و روی بقچه ی لحاف و دوشک ها برامدم:
برادر بزرگ،خواهرانم،پسران کاکا،دختران خاله!لطف نموده نظم خانه ی ماره برهم نزنید،نان از دسترخوان پدرم می خورید به نمک دان نشاشید.
خواهر بزرگ!
عقل ات به کجاست،توره به وارسا و ناتو چه،توره به کاگرهای نساجی و کودو برق چه،صبح دیگه صبح شوهر می کنی میر ی دنبال کارت،اگر دلت بسیار می خواهد برو شوروی هاره شوهر کن.
پسران کاکا!
شماهم هر گاه وبی گاه نیاید،یگان عید و برات،یگان سال نو،یگان جمعه، نی که هر روز مانند علف سلام وعلیک سبز می کنید،یگان کتاب« بوستان» و« گلستان» باخود بیارید،نی که روزنامه پروادا،کاش کی درست ترجمه هم کرده بتوانید.
برادر بزرگ!
شما هم اینقدر سردسترخوان بخاطر پلو و چلو جارو جنجال راه نیندازید،برنامه غذایی تهیه کنید،هفته سه روز برایتان پلو بس است،متباقی را با بامیه و قورمه کچالو گذاره کنید.و هم اگاه باش اگر خواهر بزرگ به قدرت رسید تو را از دروازه مسجد بالفعل دستگیر می کنند.
خواهر بزرگ دروازه را به شدت می کوفت:
خاک دسرت همرای بیا نیه یی بی معنی ات،باز کو که پسرکاکا همرای خانم اش آمده.
دروازه را با قهرگشودم،بایک حرکت انقلابی روزنامه های پرودا را از دست پسر کاکا چنگ زدم و پاره پاره اش کردم.
هی که زدن زدن شد.
شفیق نامدار
1388
نوشته شده توسط شفیق نامدار در جمعه ششم فروردین 1389
بوی(داستان کوتاه) ( )
- پف هی چقه بوی میتی.
- بوی چه؟
- بوی باروت،بوی جنگ،بوی تفنگ.
- خی تو هم بوی میتی دیگه!
- ان ،بوی چه؟
- بوی عطیر ،بوی پودر،بوی جوانی.
- اول سرو کله ات ره میششتی بعد میامدی پلویم.
- «ملکه» خدا سرت فضل کد اگه نی پگاه مرده ام ره میششتی، به کمین سر خوردیم ، قومندان «چله مست» کمین کده بود. از پشت دیوال های مکتب دخترها سرما کتی« راکت» و« پی کا» سرما آب پاشی کد. کشته بود ،خدا نکشت. صدای مرمی باران را نشنیدی؟
- شنیدم ، مه گفتم خی باز زن کدام قومندان بچه زاییده، شادیانه می زنند.
قریب گورمرده های قومندان را به هفت قبرغه «چیز» کده بودن.
هروقت بچه زاییدی همی شریت رسام« پی کا» را صدقه سر بچه ام می کنم،تمام آسمان« تاشقرغان» را چراغان می کنم،عین جشن های زمان «ظاهر شاه» به نام خود می درنگانم،حالی خو مه خودم پادشاه استم،پادشاه بی تاج و تخت.
- اگه دختر زاییدم ؟
- نی ماده پشت نیستم!
- «جهانگیر» کتی چله مست آشتی کو،خطرناک است، پارسال «قومندان پلنگ » را نکشت، «قومندان چریک » را نکشت، «قومندان جلاد» را نکشت، «قومندان جبار» را نکشت ، دادرکم را نکشت .
- مه خم گرد نیستم!
- چله مست خدا زده دل اش بود مره د خودش نکاح کنه.
- حالی هم همو عقده د دلش اس ،گژدم است، گژدم زیر بوریا، تاحال هجده نفر را کله شمار کشته،همه اش ره به نامردی زده،کار جوری کده،ایزاره کتی کون جنگ میته . از «خات» تن خواه می گیره . ازدست همی قوم بی اتفاق تاشقرغان ، همی قوم بنی اسراییل، همی گی شان دماغ فرغونی دارن. حاجت شوروی نیست یکی دیگه ره خورده شیشتن. خدا ببخشه«ذبیح الله خان» از همی مردم ناراضی رفت.
ملکه پلک هایش را برهم گذاشت کمی سکوت کرد،خواست موضوع صحبت را تغییر بدهد،یک چیز دیگری بگوید، از چیزی دیگری بگوید. در ذهن اش به جستجوی ادبیات پرداخت خواست یگان جمله عاشقانه نثار جهانگیر کند . مثلا « مه توره خوب می بینم، چقه خوشرو استی» به اشیای ما حولش پرداخت خواست از آن ها چیزی بگوید،مقصد از جنگ نباشد. خانه ،بیرون خانه، سرکوچه ،بالای کوچه چیزی به ذهن اش نرسید که جزیی از جنگ نباشد برایش میسر نشد.آخر وقتی آدم چیزی را ندیده باشد نمیتواند در باره اش صحبت کند.اگر از «مادر تاجور» می گفت که آن هم جزیی از جنگ بود،اگر از خود « تاجور» صحبت می کرد که یک نماد زنده از جنگ بود،میوه ی درخت جنگ بود که طعم زننده و باروت مانند جنگ را می داد.
از چه می گفت«رشید لنگ» ، شهیدی سرکوچه،درخت های کله پر شده و چره خورده ،«بازارتیم» ویران شده،دیوارهای فروریخته« لیسه مهستی»که شب گذشته کمین گاه چله مست بود. ویک وقت ها ملکه درآنجا درس می خواند. معلم های فرانسه یی داشتند، درست دو تازن بودند،هردو در تجرد زنده گی می کردند، چرا نام آن دو از یادش نمی رود« ماریو» و «ژان» اگر دختری زایید نام اش را می گذارد «ماریو» .
ماریو و ژان موهای کوتاه و زرد داشتند و پتلون کوتاه و شاریده شاریده « کوبای» می پوشیدند. دختر های مکتب از جمله خودش بالای آن ها خنده می کردند:« هی هی ،ماریو و ژان پاچه هایشان را بالا زده اند ،کاهگل لغت می کنند.» و ان دو مطلب را فهمیده بودند و گریسته بودند، بعد دل دختر ها برایشان سوخته بود. و ملازم مکتب آمده به ماریو و ژان دلداری داده بود« ماریو ،ماریو...آشک لازم ،بولانی لازم» بعد از شروع نا آرامی ها آن دو رفته بودند ،همراه با دانش آموزان عکس های یادگاری گرفته بودند، نشانی خانه هایشان را داده بودند عکس های یادگاری برایش داده بودند هنوز هم آن عکس ها نزدش است ،آخرین روز های رفتن شان از بازاز تیم اشیای ساخت دست خریده بودند و از دوکان پدرش« چستک» خریده بودند به پدرش گفته بودند« ملکه بسیار خوب،بسیار خوب» و پدر گفته بود« ملکه به فرانسه لازم» و ماریو خندیده بود و رفته بودند....ورفته بودند...و دریک لحظه تما م رویداد ها و اشیای دور و برش و جهانگیربه هم آمیختند و از تار و پودشان گلیم جنگ درذهن اش بافته شدند و او روی گلیم نشسته بود.
- جهانگیر،چه وقت آرامی میشه؟
- هروقت اسلام فیروز شد!
- تو اسلام ره فیروز می کنی، کتی همی تفنگ شق شقه ات!
- اسلام که فیروز شد چه می کنی؟
- با میرم پشت دوکان دستگه خود ، پشت کسب پدری ،مسگری.
- تا اون وخت مسگری یادت میره.
- نی هفت پشت ماره مسگری کشته ،از یادرفتنی نیست.
- الهی شکاف شکاف شوی چله مست ،دادرکم را دخون غلتاندی.
- د بد بلانیست. دادرت کان غیرت بود ،نوچ ،نوچ...
- جهانگیر!
- ان؟
- هیچی نی !
- نی گوی؟
- نی نمی گم!
- نی گوی اخی؟
- مره جنگ نمی کنی؟
- نی!
بیا یک شب گریخته رویم مزار، د حکومت تسلیم شویم،مان که همین تاشقرغان ویرانه باشه و چله مست
- آفرین د عقل ات ،هنوز خون دادرک ات قاق نشده ...
- خی دلک ات با نگویی که نگفته بودی.
- د حلوا گفتن خو دهن شرین نمیشه ، ای ساده ماده خدا!
- د طوی بچه مامام که رفته بودم مزار،شهر کتی شهر «تسلیمی » ها بودن،هیچ کس خو کارنداشت، عیش و نوش کده گشتن. سلیپر های فرانسه یی چه میگه، سله های پهلوی چه میگه،ساعت های سیکو پنج چه میگه،قدیفه های گل سیب چه میگه، موترهای آلگاه چه میگه....
- دم شین ای، اونه «خات» میگن ،آب دهن شوروی ره خورده گی استن ،یک چند روز سیل و
گشت میته بعد میبره« خوست» و جنوبی . اگه دستگیر هم شدن«گلم جمع» گفته دپوست شان کاه جای میکنه.
- همتو باشه؟
- ناشم چه خی ،نام اش دسرش «تسلیمی»
ملکه طرحی را که روز ها در خیال اش پرورده و پخته بود،با چند دلیل جهانگیر از هم پاشید. باخود گفت راستی جهانگیر به مفت قومندان نشده ، کله اش کار می کند. با خود اندیشید نمی تواند ازاین بوی ها فرار کند،بوی هایی که فضای خانه را انباشته بودند،فضای شبگه را انباشته بودند،کوچه بالا و کوچه پایین را انباشته بودند،ویرانه های لیسه مهستی را انباشته بودند،خاک تپه های بازار تیم را انباشته بودند،مدرسه های«چارسوق»را انباشته بودند. کوه های «تکه زار» و «جرآب» نمی گذاشتندبه تاشقرغان هوای تازه برسدواز دیوار ها و و کوه ها بوی باروت می تراویدند وصداها در کوه ها بازتاب می کردند:
- هنگ ،هنگ...
- جنگ ،جنگ...
- هوم ،هوم ..
- شوم ،شوم ...
- جهانگیر!
- ان
- تاشقرغان ما تاشقرغان شدنی نیست،همه جاهل ،همه نا خوان،یکی به دیگه اش تن نمیته ،ایله عمرت ره ضایع نکو ،رویم یگان ملک های دیگه،رویم پاکستان،رویم ایران،رویم عربستان،یگان گور کنده دیگه...
- مه چیم به خدا!
جهانگیر به خود فرورفت«همی زن هم راست میگه، یک چار قران حلال و حرام که داری دکمر بسته کو،تفنگ هاره هم یگان جای گور کو،دست زنکه را گیرو خوده بکش. مگر اول چاره چله مست ره هم بکو،همین «کلیکوف» ره به هرکس وعده کنی نمی مانه که روز سرش شب شوه،ایطور زمانه شده که دادر سر دادر صرفه نمی کنه» اما به کمی زمان ضرورت داشت تا نقشه اش پیاده شود. خود را کمی به ملکه نزدیک کرد.
- ایقه خوده جوق نکو،عرق کدم.
- یک چند وقت صبر کو ،همی سردرختی ها را جمع کنیم و « ده یکه» زمین هاره هم جمع کنیم یک چار قران مول تر شوه ،گپ بین ماو تو پول هاو طلا هاره مزار پیش یگان تجار یا زرگر وطندار روان می کنیم.
اینبار ملکه خودرا نزدیک تر کرد:
- بلا دپس خانه و جاگه ،سرزنده باشه کلاه بسیار.
- مقصد د گرمی ها پاکستان پوست می پرتوی،اونجه سایه های توت و جویبار های آب خو نیست.
- سرمیان سرها،چند لک نفر دیگه چطورمی کنن؟
- مه از گوش ات کشیدم.
ستون های کاخ تصمیم ملکه لرزید : مه چیم خی ،خودت میدانی.
بعدازادای نماز شام پدر جهانگیر از مسجد آمد و روی صفه که از کنارش جویبار آب می گذشت نشست و دسترخوان را پهن کردند و«شوربا لاچره» را خوردند، بعد پیرمرد رادیو را روشن کرد و برنامه «کاکا جان»که از رادیو پاکستان پخش می گردید و حوادث افغانستان را همراه با دیالوگ و طنز و مبالغه بازتاب می داد گوش می داد. سرشبگه رفت. مادر جهانگیر خود را کمی راحت تر احساس کرد و پاهایش را دراز کرد و یک پیاله چای برای خودش ریخت. ملکه هم خود را فارغ یافت و به طرف خانه گنبدی که مربوط اش می شد رفت. خانه یی که بوی جهانگیر آنرا انباشته بود،منفذ هایش را می بست و پرده هایش را می آویخت تا بوی جهانگیر فرار نکند. واگر جهانگیر هفته ها هم نمی آمد و به جنگ ها و محاصره ها مشغول می شد باز هم خانه از بوی اش تهی نمی گردید.
مادر صدا زد: ملکه بیرون خوابی نمی کنی،گرمی شد،علف جوش شد،امشب جهانگیر می بیایه؟
- گفته بود پسانترها می بیایه.
لمپه را روشن کرد و روی رفک گذاشت،پشه ها و مگس ها گرد لمپه جمع شدندو از انبوه صداهای وز وز و مینگ مینگ شان سکوت خانه درز برداشت. و گاهی سایه مگس ها و پشه صد مرتبه بزرگتر از آن چه بودند روی دیوار خانه سایه می افگندند که سخت وحشتناک می نمودند مانند هیولا هایی که در قصه ها شنیده بود .به وحشتناکی رویا های ملکه می ماندند،به رویا های بویناک که بوی جنگ می دادند. ملکه از جنگ با روس ها نمی هراسید بخاطری که آنها رو در رو جنگ می کردند،اول از باغ«جهان آرا» هاوان می انداختند،آنگاه همه خانواده ها به زیرزمینی های مخصوص پناه می بردند،بعد از مزار یا «ترمز» طیاره ها می رسیدندو بمب ها را میریختند،بعد توپخانه سنگین از «پروژه» و باغ جهان آرا شهر را زیر آتش سنگین خود می گرفتند. و جهانگیر وافرادش می رفتند به سنگر های کوهی . خیرو خلاص.
اما «اسلام جنگی» خطرناک بود،دوست و دشمن شناخته نمی شد،یک دفعه میدیدی که حاضر باش یا سرگروپ قومندان را به گلوله بسته و فرار کرده به جناح مخالف پیوسته،به هیچ کس اعتبار نیست.
ملکه چایجوش سیاه مسین را گذاشته بود روی قوغ دیگدان ،تا آب گرم برای جهانگیر آماده باشد.
پیش از عروسی هراسی از جهانگیر دردل ملکه بود،از آوازه اش می هراسید:
از چشمهای جهانگیر خون میباره، تا مجاهد بچه ها صدای جهانگیر را بشنوند قبض روح می شوند...
روس ها بار ها از جهانگیر بنام«سیله باسمچ» یاد کرده بودند.
و اما حالا که جهانگیر می امد به پهلویش و خود را جوق می کرد اصلا ترسی بر دلش نمی نشیند،یک بچه آرام و مطیع و مانند موم در پنجه های محبت اش شکل می گیرد. ملکه به دلش گفت«نام رستم به ازرستم» ...
صدای رادیوی خسر اش خاموش شد،برنامه ی «کاکا جان» هم خلاص شده بودو شاید شب به نیمه هایش نزدیک تر شده بود. خشو هم چنان روی صفه پاهایش دراز خواب اش برده بود و پیاله ی چای سرد شده بود.
روشنی لمپه یک نواخت می درخشید و سایه های مگس ها و پشه صد برابر بزرگتر از انچه بودند بر دیوار افتاده بودند و ترسناک می نمودند. ملکه از بوی جهانگیر افسون شده بود و روی بستر خواب اش به پهلو افتیده بود . میرود مزار،آنجا جهانگیر موتر والگاه دارد،لنگی پهلوی دارد،ساعت سیکو پنج دارد،سلیپر های فرانسه یی دارد،کش دارد،فش دارد... اما «خات» ،اما «جمعه اسک» ،اما خوست وجنوب.... در میان گل ها وسبزه های پرطروات خیال گام برمیدارد و می خرامد،می خرامد ،مانند آهو می خرامد ،یک آهوی آزاد و سرشار که از کوه ها فرود آمده ،از کوه های «تکه زار» از میان سنگ های کلان و هیبتناک...
خانه گنبدی انباشته از بوی است ،بوی جهانگیر،بوی جوانی،بوی عرق،بوی پیزار های چرمی،بوی تفنگ،بوی ها متراکم تر شده اند،همه جا را انباشته اند،فضای خانه را،رفک هارا،سینه ی ملکه را ،ذره ذره ی وجودش را ، او افسون شده است ،افسون بوی تن جهانگیر . حالا بدانی یا ندانی شب به نیمه رسیده است صدای عو عو سگ ها،آواز قورباغه ها،صدای چرچرک ها،قیر قیر چلپاسه ها، بخواهی نخواهی شب به نیمه رسیده است.
جهانگیر نامد،چرا نامد،گفته بود میایم ،گفته بود چایجوش را بالای قوغ دیگدان بگذار... گفته بود ... و ملکه برایش گفته بود چقه تو شله استی... و جهانگیر گفته بود... و خواست به اش نزدیک شود که مادرش صدا زده بود.
یکباره صدای انفجار ها و رگبارها خیل سکوت را از فضا توراند . خسراز جایش برخاست: خیر ،خدایا خیر.
خشو پاهایش را جمع کرد و ازجا بلند شد: خیرخدایا،کشتن،جهانگیر مره کشتن...
خسر از بالای شبگه فریاد زد:
- به زیرزمینی روین!
خشو دیوانه وار فریاد زد:کشتن ،کشتن ،جهانگیر مره کشتن...
همسایه ها سر بام ها برآمدند و می کوشیدند محلی را که آتشباری و انفجار بود تشخیص دهند:
- چارسو است
- اغه مزار است
- مکتب دخترها است
- راست میگی مکتب دخترهاست،بخیالیم چله مست کدام کمین زده
بعد همسایه ها به طرف خانه جهانگیر فریاد زدند: جهانگیر خانه است؟
ملکه از سرزینه ها فریاد زد که همه تاشقرغان شنیدند: کشتن،جهانگیر ره کشتن،های ،های،های جهانگیر...
(پایان)
(شفیق نامدار)1388
نوشته شده توسط شفیق نامدار در جمعه یکم آبان 1388
نتایج مسابقه خانه داستان بلخ ( )
اوسانه سی سانه.....
بزرگداشت از جشن باستانی مهرگان و اهدای جایزه های ادبی خانه داستان بلخ
20 میزان 1388 – مزار شریف
كارت دعوت به دستم نرسيده بود. ولي شفيق نامدار، امين محمدي و تقي واحدي هر كدام جداگانه تليفن زدهاند و به نوبه خود دعوتم كردهبودند تا دوشنبه شب بيستم ميزان (مهر) شبي را با داستان سر كنيم و داستاني از مهرگان امسال را با دوستان سر كنيم.
هر سه دوست گفته بودند برنامه ساعت پنج عصر در فضاي سبز صحن هتل كفايت برگزار خواهد شد و من كمي با تاخيري ناخواسته از آغاز برنامه بازماندم. و فقط به انتهاي سخنراني آقاي «صالح محمد گردش» نويسنده و پژوهشگر در مورد جشن مهرگان، چگونگي به وجود آمدن آن و نحوهي برگذاري آن طي سالهاي متمادي، رسيدم. خوشبختانه وي اولين سخنران جلسه بود و برنامه تازه شروع شده بود.
حس كنجكاويام مرا واميداشت تا به هر سو بنگرم از فضاي زيباي باغ و ميزهاي چيده شده بر روي فرشي طبيعي از چمن تا مهماناني از هر دسته، بيشتر فرهنگي و آشنا.
چند ميز به صورت طولي چيده شده بودند تا در دو طرف خود مهمانان عزيزي را بنشاند كه هر كدام وزنهاي هستند بر فرهنگ، ادبيات و هنر زبان فارسي، به خصوص در افغانستان و اهالي بلخ. اينها آمده بودند تا امشب همزمان هم مهرگان را گرامي بدارند و هم بستايند جواناني را كه در در آزمون داستاننويسي خانهي داستان بلخ اشتراك نموده بودند و مقامي آورده بودند. مسابقهاي كه با همكاري مالي خانم مریم محبوب و اقای بابا کوهی دونویسنده ی کشور مقیم کانادا براي بار دوم برگزار ميشد. و طي آن نويسندگان جوان دري زبان به رقابت ميپردازند.
اجراي برنامه بر عهده شفیق نامدار بود. او براي صحبت نامي را صدا زد كه بر حسب اقبال خوب ما اين ايام را در مزار شريف به سر ميبرد. «سيد اسحاق شجاعي» نويسنده پيشگام و پژوهشگر در زمينه داستان براي ما از ادبيات داستاني و داستان افغانستان گفت.
سپس تقي واحدي در گزارشي چند دقيقهاي خلاصه فعاليتهاي يك ساله خانهي داستان بلخ را براي آشنايي بهتر و بيشتر مهمانان خواند. او در اين گزارش به بيست و چند داستاني كه در جلسات دو هفته يك بار اشاره كرد و به نحوهي نقد و نظر بر داستانها. همچنين در انتهاي گزارش از همهي كساني كه طي اين يك سال با خانهي داستان بلخ همكاري كرده بودند و از اعضاي اين خانه اظهار قدرداني و سپاس نمود.
بعد از او نوبت خواندن چند داستان رسيد. «فرخنده آرزو آبي» بانويي كه به تازگي مجموعه داستانياش به نام «پنجههاي سرد» از سوي انجمن قلم افغانستان چاپ شده است، داستاني خواند و سپس يكي ديگر از بانوان نويسنده به نام «نيلوفر نساء».
هنوز هواي شب مهرگان آنقدر سرد نشده بود كه نتوان با شنيدن چند داستان و شعر آن را گرم كرد. پس نامدار از شاعران جوان بلخ، «سهراب سيرت»، «هديه ارمغان»، «شهير داريوش» و... ميخواهد با خواندن شعرهايي در حال و هواي اين شب به ياد ماندني از مهمانان پذيرايي كنند.
در نهايت نوبت آن رسيده بود تا نام برندگان آزمون از ميان كساني كه داستانشان برگزيده شده بود تا به مرحلهي دوم برسد، اعلام شود. نامدار ابتدا به معرفي داستانها و نويسندگاني راخواند كه به اين مرحله راه يافتهبودند:
داستان «چاقوي ميوه خوري» از «محمد امين محمدي»
داستان « چند حدیث از آیت الله» از « محمد تقي اخلاقي»
داستان « ما دو مترسك بوديم» از « سكينه محمدي»
داستان « دختر دهقان » از « نجيب نجوا»
داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند » از « معصومه حسيني»
داستان « پنج متری » از « رحیم الله مهریار »
و گروه داوران شامل؛ « تقی واحدی»، « جواد خاوري»، « محمد حسين محمدي»، «مريم محبوب» و داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند» از « معصومه حسيني» را شايسته مقام نخست دانسته بودند كه بر علاوه تنديس، مبلغ پانزده هزار افغاني را برنده شده بود.
جايزه دوم هم شامل تنديس يادبود و مبلغ ده هزار افغاني به داستان «ما دو مترسك بوديم.» نوشتهي «سكينه محمدي» رسيد و داستان « چاقوي ميوهخوري» از «محمد امين محمدي» با دريافت تنديس يادبود و مبلغ پنج هزار افغاني حائز مقام سوم شد.
چون برندگان اول و دوم از خارج افغانستان دراين مسابقه شركت كرده بودند، جوايزشان به صورت نمادين از دست پير پرافتخار كوچههاي فرهنگ بلخ «استاد عمر فرزاد» و سید اسحاق شجاعی به بچههاي فرهنگي بلخ داده شد تا در فرصت مناسب به دست نويسندگان جوان و خوش قريحه برنده برسند.
بعد از ختم مراسم توزيع جوايز و صرف غذاي شب، فرصتي مناسب پديد آمد تا با گرفتن عكسهاي يادگاري خاطرهي اين روز را براي هميشه جاودانه بسازيم. تا سال دیگر یاالله و یا نصیب
(سید علی موسوی)
نوشته شده توسط شفیق نامدار در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
فراخوان خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانه داستان بلخ
خانه داستان بلخ به پشتیبانی مالی نشریه زرنگار(تورنتو- کانادا) دومین آزمون داستان نویسی را به راه می اندازد.این آزمون ویژه نویسنده گان فارسی زبان افغانستانی می باشد. که از هر نویسنده یک یا دو داستان کوتاه را می پذیرد. و درنهایت بعد از داوری توسط 5 داور برگزیده شده به برنده گان جایزه های اول- دوم وسوم جوایزه نقدی و گواهینامه از سوی خانه داستان بلخ اعطا می گردد..
شرایط برای پذیرش:
1 – داستان نویسان افغانستانی و زیر چهل سال عمر داشته باشند.
2- نوشته ها به صورت تایپ شده ارسال گردند.
3- اخرین زمان پذیرش نوشته ها اخیر سرطان 1388 تعیین گردیده و نتایج آزمون همزمان بابرگزاری جشن مهرگان (ماه میزان) اعلان می گردد.
نشانی برقی:
shafiq_mzr@yahoo.com و taqi_wahedi@yahoo.com
ویا:
کابل:سرای شهزاده اتاق 184 شماره تماس 0799580100
مزار شریف: بازار کفایت اتاق 52 شماره تماس 0799580200
پشاور: چوک یادگار آزاد پلازه منزل سوم اتاق 7 شماره تماس
(خانه داستان بلخ)
نوشته شده توسط شفیق نامدار در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
برف ( )
دیروز ۲۵ دلو ساعت های چار و نیم بیگاه ما (من با وهاب مجیرـ سهراب سیرت و کابل) در میان برف باری سنگین گیرمانده بودیم. دریغ مان آمد که از این طبیعت بهره نبریم و همچو سالخورده گان خودهاره به لحاف پیچیده و به کنج خانه بمانیم.
خی چه کنیم؟ بریم به زیارت قبر احمد ظاهر.
برف آنجا ها چیزی کم یک زانو باریده بود و ما میان برف ها غژ - غژ راه می رفتیم. وادی خاموشان را سکوت سرد زیر سینه اش سایده بود و صدایی بر نمی خاست. نخست بامقداری برف سنگ قبر احمد ظاهر را شستیم و و گرد و غبارش را ستردیم و دعا و طلب بخشایش خواستیم از خداوندی که زنده گی ما هدیه یی از جانب اوست. از شاعز جوان (سهراب سیرت) خواستم که چیزی باید بخواند (غزل یا رباعی و یا دوبیتی...) و گفت من در فکر سرودن یک دوبیتی استم: ( صدا کوچید از دنیا پس از تو) و دفعتن استاد مجیر لین را سست نماند (خروش افتاد از دریا پس ازتو) و مدتی تاخیر افتاد تا از روی ناگزیری بر سبیل اندیوالی گفتم (هزاران مرغ نالید و نیاموخت) و استاد مجیر استادانه دوبیتی را تکمیل کرد ( سرود عشق را اما پس ازتو)
و یک جایی زمزمه کردیم و به روح احمد ظاهر بزرگ اهدا نمودیم:
صدا کوچید از دنیا پس از تو
خروش افتاد از دریا پس از تو
هزاران مرغ نالید و نیاموخت
سرود عشق را اما پس از تو
و سر چند قبر دیگر نیز رفتیم از جمله امیر عالم بیک آخرین و بدبخت ترین شاه بخارا و تا تاریکی ها همانجا قدم زدیم و ما (من - وهاب مجیربا سهراب سیرت و کابل) یک روز بر خاطره را بر دیوان عمر ثبت کردیم.
یادداشت: در دوبیتی ایهام هایی در (دریا و مرغ ) نهفته است.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و ششم بهمن 1387
جشن مهرگان ( )
| نویسنده : ali_moosavi | بازدید : 60 | |
اوسانه سي سانه (بزرگداشت از جشن باستاني مهرگان و اعلام نتايج نخستين جايزه ادبي خانه داستان بلخ) پنجشنبه هژدهم ميزان (مهر) سال 1387 براي اهالي كوچههاي ادبيات بلخ، روز زيبايي بود. نيم ساعت قبل از زماني كه در كارت نوشته شده بود، يعني پنج عصر، هوتل كفايت بودم. چمنهاي باغ هوتل قرار بود امشب اقتدار پاهاي پايههاي ادبيات معاصر بلخ و افغانستان را احساس كنند و بچههاي خانهي داستان بلخ ميبايست ميزبان چهرههاي شاخص ادبي و فرهنگي ميبودند. بالاخره امشب انتظارچند ماهه به سر ميرسيد و برندهي نخستين آزمون داستان نويسي خانهي داستان بلخ معرفي ميشد. و چه روز زيبايي بدين منظور انتخاب شده بود. جشن مهرگان همه ساله به كوشش شفيق نامدار داستاننويس خوب افغانستان و از بنيانگذاران خانهي داستان بلخ با برپايي شبي پر از شعر و داستان به يادماندني ميشد. و امسال هم به ابتكار او و ديگر اعضاي خانهي داستان بلخ، اهداي جوايز آزمون داستان و جشن مهرگان باهم برگذار ميشد. ميز گرداننده با يك دسترخوان گلدوزي شده با دست، يك نان پتير، خوشهاي انگور و يك اريكين به زيبايي يادآور نشانههاي شبهاي نقل افسانه در روزگاران قديم بود. و آن طرفتر لوحهاي با نماد اوسانه سيسانه... و نشان خانهي داستان بلخ، جشن مهرگان را تبريك گفته و قدم مهمانان را گرامي داشتهبود. كم و بيش ميدانستم مهمانان بلخي چه كساني خواهند بود؛ فرهاد عظيمي استاد دانشگاه و رئيس شوراي ولايتي، جناب مهرآئين نويسنده و پژوهشگر و يكي از چهرههاي مطرح سياسي ولايت، محمد صالح خليق رئيس اطلاعات و فرهنگ ولايت، استاد محمد عمر فرزاد شاعر و فعال فرهنگي، عفيف باختري شاعر، تقي واحدي نويسنده و از بنيانگذاران خانهي داستان بلخ، شفيق پيام نويسنده، ژكفر حسيني طراح و مسئول انجمن قلم افغانستان، صادق عصيان شاعر و استاد دانشگاه، بچههاي حلقهي فرهنگي زلفيار، اعضاي انجمن نويسندگان بلخ، اعضاي خانهي داستان بلخ، جمعي از خبرنگاران و نمايندگان رسانهها و كسان ديگري كه شايد ان شب من نديده باشم و يا نامشان را از ياد برده باشم. وقتي وارد محوطه شدم فقط ژكفر حسيني، نامدار و شفيق پيام را ديدم كه در تزئين ميز گرداننده تلاش ميكردند. و لحظاتي بعد صادق عصيان نيز به ما ملحق شد و هنوز ساعت پنج نشده بود كه آقاي واحدي و سه تن از بزرگواراني كه نميشناختم شان از راه رسيدند. و اين رسم نچندان ديرين ما افغانستانيها كه مجالس خود را يك ساعت ديرتر آغاز ميكنيم، اينجا نيز حكم راند و جشن بعد از حضور مهماناني كه از كابل آمده بودند، ساعت شش عصر شروع شد. در جمع بزرگواراني كه رنج سفر بر خود روا داشته و از كابل آمده بودند، عزيزاني به چشم ميآمدند چون استاد رهنورد زرياب قلهي پرافتخار داستاننويسي و خار چشم دشمنان زبان فارسي، احمدي زاده مسئول فرهنگي تلويزيون طلوع، آقايان مطهر، توحيدي و فهيم دشتي روزنامهنگار. همچنين دو عزيز ديگر را نيز در جمع خود ميديديم. غلامرضا ابراهيمي شاعر توانمند حوزهي مهاجرت كه چندي است ياد وطن كرده و اين روزها مزار شريف هستند و امان پويامك نويسنده و شاعر كه خود نيز در اين آزمون شركت كرده بودند و يكي از ده اثر برگزيده از آن وي بود. جشن با خواندن شعري توسط صادق عصيان كه گردانندگي مجلس امشب را نيز عهدهدار بود، آغاز گشت، شعري در پيوند با مهرگان اين آيين كهن آريايي و سپس از شفيق نامدار خواست تا رشته سخن به دست گيرد. نامدار با همان طبع روان كه در نثر او هويداست به همه خوشآمد گفت و سپس در توضيح با آزمون داستاننويسيِ خانهي داستان بلخ سخن راند. فهميديم كه پرداخت جايزه از سوي زلمي باباكوهي نويسنده تواناي كشور كه در كانادا هستند، تقبل شده و در مهلت گذاشته شده، سي داستان رسيده بوده كه از ميان آنها در داوري ابتدايي ده داستان انتخاب شده است و براي داوري نهايي و انتخاب داستان برگزيده به هيئت داوران راجع شد. اين داستانها عبارت بودند از: گمشدگان كوتهي سنگي از محمد تقي اخلاقي سنگ مفت گنجشك مفت از امان پويامك آشار از عبدالواحد رفيعي سياه از سكينه محمدي بسراقهاي مادر از معصومه حسيني بند باز از معصومه كوثري من خودم سه نفرم از محمد امين محمدي شب اول قبر از سيد علي موسوي و ماها تمام گرد و خاك زمين را به آسمان مي بريم از حبيب الله صادقي ماده سگ سفيد از سهراب سامانيان نامدار داوران را اينگونه معرفي كرد؛ استاد رهنورد زرياب، استاد جواد خاوري، مريم محبوب، خالد نويسا، تقي واحدي و خودش (شفيق نامدار). بعد از نامدار استاد رهنورد زرياب در مورد ارزش جشن مهرگان نزد آرياييهاي كهن سخن راند و اينكه چگونه بعضيها ميخواهند با استفاده از عناوين جعلي و يا اسناد دروغين به تحريف تاريخ و حتي نام جشنهاي باستاني بپردازند. وي با تمجيد از برپايي جشن مهرگان و نوروز در ولايت بلخ، خواستار اين شد تا جشن سده را نيز كه از جشنهاي معروف آرياناي قديم بوده، دوباره زنده كنند. استاد در بخش ديگر صحبتهايش به نويسندگاني كه داستانهايشان در جمع اين ده اثر بود، تبريك گفت و از اينكه جنبش جديدي در عرصهي داستاننويسي در بلخ شكل گرفته ابراز مسرت نمود. سپس جناب مهرآئين انديشمند و پژوهشگر ارجمند ولايت بلخ، در مورد تاريخ جشن نوروز و مهرگان و چگونگي بزرگداشت آنها در زمانهاي مختلف گفت. صادق عصيان در چند مورد اظهار داشت كه ميخواهد برنده را اعلام كند اما با خنده آن را به زماني ديگر موكول ميكرد و اشتياق مهمانان را به همراهي با برنامه بيشتر ميساخت. و همينجا بود كه قرار شد چند تا از داستانهاي برگزيده توسط نويسندگان آنها خوانده شود. اول كسي كه داستانش را خواند خانم معصومه كوثري بود كه بندباز را با احساس تمام به گوش شنوندگان رسانيد. سپس سيد علي موسوي نيز داستانش را با عنوان شب اول قبر ارائه كرد. بعد از خوانش اين دو داستان، عصيان يك بار ديگر دل اشتراك كنندگان را به تپش واداشت و از استاد زرياب، استاد فرزاد و فرهاد عظيمي خواست تا براي اهداي جوايز به جايگاه تشريفآور شوند. سپس با مكثي طولاني داستانِ شب اول قبر از سيد علي موسوي را به عنوان داستان برگزيدهي آزمون اعلام نمود و وي تنديس بلورين و چكي به مبلغ سي هزار افغاني را از دست استاد زرياب دريافت كرد. ![]() سپس به نويسندگاني كه حضور داشتند و داستانشان در ميان ده اثر برگزيده قرار داشت، لوح سپاس داده شد. در پايان همه چيز آماده بود براي صرف غذايي مهرگانانه با حضور اديبان، شاعران و نويسندگاني كه آمده بودند تا در اين جشن باستاني شركت كنند و تقسيم شادي اعضاي خانهي داستان بلخ را شاهد باشند. | |
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و هفتم مهر 1387
عقاب- به یادمسعود ( )
عقاب
فرمانده دستگاه کوچک رادیویی اش را روشن کرد ، امواج بالای دستگاه کوچکش هجوم آوردند:
- عقاب ،عقاب، عقاب...
آواز ها باهم قاطی بودند ، اما فرمانده به درستی می فهمید و اواز تک تک از همکارانش را تشخیص می داد لختی درنگ کرد ، حق اولیت ازکی بود که باید نخست به جواب اش می پرداخت ، از بچه هایی که از عقب جبهه ی دشمن تماس گرفته بودند . برای فرمانده بسیار مهم بود بخاطری که به یک ماموریت بسیار خطرناک و حساس گماشته بود. دکمه بی سیم را فشارداد:
- شاهین ، شاهین ، شاهین عقاب ...
- می شنوم ، می شنوم عقاب شاهین.
- می شنوی؟
- چاروپنج می شنوم.
لحظات نازک بود ، محاسبات فرمانده برهم خورده بود انکشافات تازه درمیدان های نبرد رخ داده بود. توطیه ، عده ی از افرادش را دشمن خریده بود . باید بالای نقشه ی ترتیب شده دوباره کار می کرد. استراتیژی را تغییر می داد ، از تهاجم به مدافعه .باید تصمیم فوری می گرفت .
همکارانش تاکید می کردند: هرچه زودتر تهاجم شروع شود فرصت ازدست نرود،بچه ها مورال دارند ، دشمن استحکامات قوی ندارد، یک حمله ی برق اسا ویک کمر بر کافی است تا دروازه های کابل دشمن را عقب برانیم. امافرمانده تصمیم دیگری گرفته بود، یک تصمیم شگفت اور- عقب نشینی تاکتیکی-
دکمه بی سیم را فشار داد:
- شاهین ،شاهین ،شاهین عقاب.
- می شنوم ، دگوشم است.
- ازکدام موقعیت گپ میزنی؟
- از موقعیت داده شده، کاروان صدفیصد اماده حرکت است ، به (حامد ماما لالا هوتک ) شروع کنیم؟
نخیر شروع نکنین ،( عزت قادر بصیر ) بیاین.
چرا چطور ممکن است، به عقب (داود شاکر میوند نادر) رسیده ایم.
- تصمیم مه چیزی است که گفت ارتباط ات داومدار باشه . خداحافظ.
سرگروپ احساساتی شده بود ، اخر فرمانده عمومی چه می خواهد ، کار شوخی نیست ،عقب نشینی ،عقب نشینی، ازسروبی تا جبل السراج ، حالی دشمن پشت دروازه رسیده ،تاکجا بریم .بچه ها همه ازتصمیم فرمانده عمومی خبر شدند ،همه به اینگونه تصامیم خوب بلد بودند و زود به دساتیر او تسلیم می شدند.همه گی به راه افتادند.
ساعت دو بعد ازنصف شب بود، شب های تابستانی وشیری رنگ ، فرمانده خونسرد بود گویی هیچ حادثه یی در راه نیست، طبیعی ترین حالت را داشت. بالای تپه قدم می زد، دستهایش را به کمر گرفته بود، پایین تپه قریه ها بودند، اینجاو انجا خانه های گلی افتاده بودند، درختان انبوه از شادابی سیاه می زدند ، درختان توت بودند با برگهای ضخیم و سیاه رنگ، دهکده به خوان خاموشی دعوت شده بود.عطرگل شفتل همه جارا فراگرفته بود و باد ارام وملایم عطر انرا به اطراف می پراگند.فرمانده خانه ها و کوچه هارا زیرنور شیری رنگ خو ب تشخیص می داد:
انجاخانه ی فلانی ، اینجا خانه فلانی، و انهم عقب سپیدار های بلند و انبوه خانه سرگروپ ، کسیکه همین چندلحظه پیش همرایش به تماس بود.از سرگروپ خوشش امد چگونه تا عقب جبهه دشمن رسیده بود و چگونه برمی گشت ، به کارایی اش اطمینان داشت مانند یک ببر خشمگین و ارام بود که ازبیشه های پرازدشمن عبور می کرد. دلش لبریز از خوشی شد، تبسم برلبانش رویید.
دهکده را سکوت بلعیده بود و داشت ارام ارام هضمش می کرد،فرمانده تصورکرد این اخرین شبی است که دهکده به ارامی خوابیده و نورمهتاب بادست های پرنیانی اش نوازشش می دهد.تصورکردفردا دهکده را اتش می گیرد، کودکان با پاهای برهنه از دنبال مادرانش می دوند و زن ها با کوله بارهای سنگین به طرف دره ها پناه می برند، مانند مارهای خشمگین و زخم خورده به سوی سوراخ هایشان می خزند.پیرمردها غضبناک بودند و از قوت خشم می لرزیدند:
پدرهای ما هزارهای شانرا کشتند، انگریز هارا ، سستی نکنین ، هله بدو نمانیش ، اگر میر مسجدی خان می بود... اگر.... می بود....
بچه های جوان از خانه هایشان با تجهیزات و سلاح ها می برامدند، خشمگین بودند مانند مارهای خشمگین که به سوراخ هایشان اب رخنه کرده باشد به دشت هاریخته بودند ، دل ادم می لرزید.
فرمانده چارطرف را ازنظر گذرانید:
سپاهی بود سپاهی بود، تفنگ بود وتفنگ بود، خشم بود وخشم بود، یک دریا خشم بود، خشم طغیان کرده بود، یک صحرا خشم بود، برصحرا از زمین و اسمان خشم باریده بود.
بچه از شدت غیظ می لرزیدند و قبضه های تفنگ هارا محکم می فشردند:
مقاومت می کنیم، تا نفس داریم ...
دهکده ارام بود ، خانه ها ارام بودند، سپیدارها، ارام ایستاده بودند و از شادابی سیاه می زدند مانند ستون های دود به اسمان قد برافراشته بودند.
فردا دهکده ها ویران می شوند، اتش می بارد فضارا دو د باروت می گیرد، سپیدارها با پیکر های هیبت ناک شان به زمین می غلطند.
رشته ی خیالات فرمانده را صدای امواج بی سیم درید:
عقاب ،عقاب ، عقاب.شاهین شاهین شاهین،الماس الماس....
داخل زیرزمینی شدو خود را روی تخت خواب انداخت:
اگر عقب نشینی نکنیم چه کنیم،این همه کودک ،زن، پیرمرد، مجروع ..غیر ممکن است اینهمه را انتقال دادن، غذا برای انها سرپناه...باید اینها زنده بمانند ، خدایا ! باز یک ازمون دیگر ، تیر باران، زندان، شلاق، اواره گی.. نه نه یک عقب نشینی سریع و موفقانه ، احتمالا فردا دشمن حرکت را اغاز می کند:
نخست بم باران، هاوان کاری، بعد حمله پیاده به شکل امواج انسانی.
از جایش برخاست،لحظه ی روی اتاق قدم زد،نقشه ی تازه درذهنش تمام شده بود. به اتاق همکارانش نزدیک شدو باانگشت به درکوبید:
برادرها!
همه ازخواب برخاستند، باید اتفاقی افتاده باشد ، درین نیمه ی شب ، باید موضوع مهمی باشد.
خوب چه کنیم؟
- فردا ساعت پنج صبح تهاجم اغاز می گردد همه چیز اماده است – انشاالله تا چاشت به کوتل خیرخانه استیم .
فرمانده شانه ی راستش را بالا انداخت:
نه قضیه طوری دیگری شده، استراتیژی را تغییر دادیم، ازحمله به مدافعه، باید ابتکار عمل بدست ماباشد، باید استراتیژی ما تاکتیک مارا میدان بدهد وزمینه های خوبی برای جنگ وگریز داشته باشیم.یک جنگ فرسایشی را برایشان تدارک دیده ایم.
همکارانش به غم غم افتادند:
چگونه ممکن است، اینهمه وسایط،،افراد،دیپوها... یکی همکارانش گفتند یکی فرمانده گفت ، یک همکارانش گفتندیکی فرمانده گفت... بالاخره فرمانده جدی تر شد:
یادتان رفت سال 1364 را می گویم وقتی روسها حمله کردند ما عقب نشینی کرده بودیم و بعد ضد حمله.حالاهم با عقب نشینی خود نیم جنگ را می بریم و نیم دیگرش هم به دست خداجان ...
همه گی باخنده های رضایت از جاهایشان برخاستند، از چهره ها تصمیم های تازه خوانده می شد که عقب ان خشم پنهان شده بود.
نزدیکی های چاشت بودکه فرمانده یک بار دیگر بالای تپه برامد، دستانش به کمرش بود و چار طرف را می پایید، و مطمین شد که شب گذشته همه چیز را به درستی تشخیص داده بود: خانه فلان وفلان وفلان..
به ساعت نظر انداخت ، کمی اضافه تر ازیک ساعت بعد دیگر باید تهاجم دشمن شروع می شد،نخست بم باران، هاوان کاری، و بعد تهاجم زمینی به شکل امواج انسانی. برایش هرلحظه گذارش می دادند که دهکده ها خالی شده اند، وسایط و افراد به عقب جبهه کشیده شده اند و راه های رفت وامد دشمن ماین کشت شده.
اخرین خانواده ها درحال ترک خانه هایشان بودند، پیرمردها غرو فش می کردند:
پدرهای ماهزارن تای شانرا کشتند، هی میر مسجدی خان شیر پیر شمالی...
روزوقتی به پایان خود می رسید که عقب فرمانده دهکده های خالی از سکنه بودند،ستون های اتش زبانه می کشیدند،انفجار ها زمین را میلرزاندند و سپیدارها زمین را سجده می کردند.فرمانده به طرف اسمان خیره شد، نیم ازاسمان صاف بودند و نیمی دیگر ابرالود و گرفته، چشمش به عقابی افتاد که بالهایش را گسترده بود و بالای بلندی ها چرخ می زد، با چشم عقاب را تعقیب کرد وزیر لب گفت :
چه خوب، چه ازاد، چه مغرور. بعد متوجه شدهمکارانش نیز عقاب را تعقیب می کنند، و یکی ازان میان زمزمه کرد: « عقاب ازاوجها فریاد می دارد، افق ها ناکرانمندند» فکر کرد این کلمات را جایی دیگری نیز خوانده بود.
- جایی شنیده ام.
- از« واصف باختری» است.
عقاب اوج گرفت و انطرف قله ها اشیانه گرفت.
- عقاب ،عقاب، عقاب شاهین.
- می شنوم، شاهین!
همه به موقعیت های تعین شده رسیده ایم ، اگرفامیده باشی اطمینان.
فرمانده به افق های دوردست خیره شد:
- وقت نماز است.
و کسی اهسته به دیگری گفت :
- این مرد دل شیردارد.
و اخرین نفری که داخل دره پنجشیر شد فرمانده «احمد شاه مسعود» بود.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در یکشنبه دهم شهریور 1387
فراخوان آزمون داستان نویسی خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانة داستان بلخ
« خانة داستان بلخ » به حمايت مالي نشرية زرنگار، آزمون داستاننويسي يي را براي نخستين بار در افغانستان راه اندازي ميكند. اين آزمون داستاننويسي ويژه داستاننويسان افغانستان است و نويسندة بهترين داستان برندة «جايزة ادبي مولانا خسته» خواهد شد. داستاننويسان گرامي ميتوانند از اول ماه جوزا (خرداد) تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 يك داستان كوتاه خود را براي اين آزمون به نشاني هاي برقي shafiq_mzr@yahoo.com و info@balkhstory.com و یا به نشانی های زیر بفرستند:
· کابل ـ سرای شهزاده ـ اتاق 184 ـ شمارهء تماس: 0799580100
· مزارشریف ـ کفایت مارکیت ـ اتاق 52 ـ شمارهء تماس: 0799580200
· پیشاور ـ چوک یادگار ـ آزاد بازار ـ دکان شماره 7 ـ شمارهء تماس: 00923469178528
شرايط براي نامزدي جايزة مولانا خسته:
1 ـ نويسندة داستان زير چهل سال عمر داشته باشد.
2 ـ داستان به زبان فارسي دري باشد.
3 ـ داستان تايپ شده باشد.
جايزة مولانا خسته به ارزش 30 هزار افغانی نقد و يك گواهينامه از سوي خانة داستان بلخ است كه در جشن مهرگان سال جاري تقديم داستاننويس برنده خواهد شد.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
shafiqnaamdar.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
